ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....
امشب هم آرزوی تو را دارم و تو باز خفته ای و باز آسمان تاریك است و هوا هم دیگر سرد است تا دیدار فردایمان راهی نمانده است و من دارم می سوزم و كسی نیست تا نفسی تازه در من بدمد و باز آرزوی تو و دستانت را دارم و دلم را تا ابد تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت در واقعیت به زمین نفرین شده می آیند به تو می سپارم و تو نمی دانم
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت
12:26 توسط سامان| |

