ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت می روی تنها ولی او يارت است می روی، اما خدا همراهت است نازنين دست خدا سپردمت مطمئنم که خدا هم يارت اس خواهم كه به زير قدمت زار بميرم/ هر چند كني زنده ، دگر بار بميرم /من طاقت ناديدن روي تــو نـدارم /مپسند كه در حسرت ديدار بميرم/ خورشيد چنانم به لب بام رسيدست/ كان به كه در آن سايه ديوار بميرم/ گفتي كه زكارت گله دارم ، گله بسيار/ من نيز بر آنم كه از اين عار بميرم/ گفتي به تو گر بگذرم از شوق بميري/ قربان سـرت ، بگذر و بگذار بميرم ...امروز هم که نيايي همچنان منتظرت مي مانم

