تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....

ماه مستقیم می رفت من پیچیدم.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:12 توسط سامان| |
تقدیم به....................


هنوز هم وقتي اسمت رو ميشنوم قلبم بدجوري به تاپ تاپ ميوفته...

هيچ کس منو نديد ...هيچ کس صداي من رو نشنيد... حتي تو

ديگه خيلي خسته شدم... خسته شدم از همه اين روزايي که بودي، ولي مال من نبودي

خسته شدم از اين همه سکوت

ولي ميدوني؟! نيازي نيست حرف دلتو بهم بزني

خودم ميدونم... بارها و بارها تو نگاهت خوندم!

ولي اگه يه روز خواستي بهم بگي، يه جوري بگو که دلم بيشتر از اين نشکنه

وقتي مي خواي بهم بگي هيچ وقت دوستم نداشتي مواظب باش

وقتي من شکستم و خواستي از کنارم رد شي، مواظب باش تا لبه هاي روح شکسته ام بهت نگيره

ولي بهم بگو....

بگو که اين من بودم که تو رو تحمل مي کردم

بگو من بودم که بهت ترحم مي کردم

چقدر سخته همه چيز يه طرفه باشه

چقدر سخته اون يه نفر هيچ وقت نخواد بفهمه

چقدر سخته يکي برات مهم باشه اما بدوني هيج وقت بهش نمي رسي

چقدر سخته فقط یه قدم باهاش فاصله داشته باشی، ولی اون جرئت برداشتن همون یه قدم رو نداشته باشه... جوری که از خودت بپرسی بقیه راه رو چه جوری اومده؟!

چقدر سخته....

چقدر سخته هر شب خوابش رو ببيني، ولي تو بيداري مجبور باشي تظاهر کني که اصلا نمي بينيش، تظاهر کني که اصلا برات مهم نيست...

چقدر سخته دنيايي که براي خودت ساختي يه سراب باشه

چقدر سخته روز و شب سعي کني فراموشش کني، سعي کني نبينيش؛ ولي با اومدنش همه رو نقش بر آب کنه

باور کردن اين حرفها خيلي خيلي سخته

دلم گرفت....

دلم گرفت از همه آدما... از اين دنيا

دلم گرفت از آدمايي که بهت ميگن دوست دارم، ولي معنيشو نمي دونن

دلم گرفت از آدمايي که ميخوان تو فقط مال خودشون باشي

ولي خودشون فقط مال تو نيستن

مي بيني؟! خيلي سخته.....مگه نه؟!

هيچ وقت نخواستم خودم رو بهت تحميل کنم

چون زندگي بهم ياد داده که هيچ وقت نميشه کسي رو به زور نگه داشت

اوني که ميخواد بره، ميره... چه تو بخواي چه نخواي

آره... تو زندگي خيلي چيزا ياد گرفتم

دارم گريه ميکنم.... اما... اما هيچ کسي اشکهاي منو نديد

حتي تو...

زندگي يادم داده

هيچ کسي لياقت اشک هاي تو را ندارد

و آن کسي که چنين لياقتي دارد هرگز باعث اشک ريختن تو نميشود

ولي تو... تو هيچ وقت اينو ياد نگرفتي!

حيف... فکر که مي کنم مي بينم خيلي حيفه که تو اشک ها و حسرت هاي منو نمي بيني

نمي بيني که تو خنده هاي من فقط صداي ناله به گوش مي رسه...

اينا رو نوشتم واسه دل خودم... واسه دلي که تو هيچ وقت از درونش باخبر نشدي

نوشتم تا بهت بگم که همه حرفهات دروغ بود

همه نگاهات دروغ بود

همش... خيلي سخته باورش... ولي مگه راه ديگه ايي هم هست؟!

گفتني هام کم نيست

اونقدر حرف دارم که هيچ وقت نمي توني بشنوي، نمي توني درکشون کني!

اما اينو بدون که تا آخر عمر نمي تونم فراموشت کنم...

تو اولين مهمون قلبم بودي

اميدوارم که هيچ وقت هيچ غمي تو چشمات مهمون نشه

و آرزو مي کنم که هيچ اشکي جاي نگاه منو تو چشمات نگيره!

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:30 توسط سامان| |